یکشبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 15:55  توسط محمد سجادی فر
|
اگر مانده بودی ، تو را تا به عرش خدا می رساندم
اگر مانده بودی ، تو را تا دل قصه ها می کشاندم
اگر با تو بودم ، به شب های غربت ، که تنها نبودم
اگر مانده بودی ، زتو می نوشتم ، تو را می سرودم
مانده بودی اگر نازنینم ، زندگی رنگ و بویی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت ، با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغک پرشکسته ، مانده بودی اگر ، بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان ، مانده بودی اگر ، همسفر داشت
هستی ام را به آتش کشیدی ، سوختم من ، ندیدی ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود ، مانده بودی اگر ، می شنیدی
با تو دریا پر از دیدنی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران ، در کنار تو بوسیدنی بود
بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا ، تا ابد هم پر از دیدنی بود
با تو و عشق تو زنده بودم ، بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی را با تو ، مانده بودی اگر می سرودم
مانده بودی اگر نازنینم ، زندگی رنگ و بویی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت ، با وجود تو رنگ سحر داشت

+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 14:23  توسط محمد سجادی فر
|
خدايا ...
خدايا به من زيستني عطا کن، که در لحظه ي مرگ بر بي ثمري
لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردني
عطا کن که بربيهودگيش سوگوار نباشم . براي اينکه هر کس
آنچنان مي ميرد که زندگي مي کند. خدايا تو چگونه زيستن را
به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 15:0  توسط محمد سجادی فر
|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 13:48  توسط محمد سجادی فر
|
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفـت ای عاشـق دیـوانه فـراموش شـوی
سوخت پروانه ولـی خوب جـوابـش را داد
گفت طـولی نکشد تـو نیز خاموش شوی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 12:19  توسط محمد سجادی فر
|
سلام
امروز خیلی خوشحالم 
امروز خدا یه هدیه خیلی بزرگ و زیبا بهم داده 
یه دختر خوشگل و ناز 

اسمشو هلیا گذاشتیم 
امیدوارم همیشه تو زندگیش سربلندو پیروز باشه
وقتی کوچیک بودم مادرم بهم می گفت می دونی
چه قدر دوست دارم ولی من....
ولی الان واقعا می فهمم که والدین فرزندشونو چه
قدر دوست دارند 
دختر گلم هلیا امروز ساعت ۱۹۰۰ در بیمارستان
۲۹ بهمن
تبریز به دنیا اومد برای همیشه دوست دارم .



از همسر عزیزم هم به خاطر تمام این مدت تشکر
می کنم 








ماالان دیگه ۳ نفریم

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:30  توسط محمد سجادی فر
|
سه چیز در زندگی پایدار نیست :
رویاها - موفقیت - شانس
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیست :
زمان - کلمات - موقعیت
سه چیز در زندگی آدم را خراب می کند :
دروغ - غرور - عصبانیت
سه چیز انسانها را می سازد :
کار سخت - صدق و صفا - تعهد
سه چیز در زندگی خیلی با ارزش است :
عشق - اعتماد به نفس - دوستان
سه چیز در زندگی است که نباید از بین برود :
آرامش - امید - صداقت

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:32  توسط محمد سجادی فر
|
از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده
آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک
نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانی که چطور
زندگی کنی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:56  توسط محمد سجادی فر
|
زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست.
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست
اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست.
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش و جاری شدن است.
از تماشاگه آغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند....

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:32  توسط محمد سجادی فر
|
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است!!!
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:21  توسط محمد سجادی فر
|